ری را
شب های رویایی وسط شهر،خالی از دست فروش ها،مسافر کش ها.شبانه ی کتاب فروشی های بسته،تاریک،ساکت.جایی که رویاها و کابوس های مردمانش خود آن است.. تهران.. خیلی بی تفاوت و آزاد بودن انگار که به هیچ کس تعلق نداشتن؛ توی تاریکی سالن می شد فهمید که چقدر پوست سفید وظریفی روشون کشیدن به حدی ظریف که گرمای خون رو می تونستی از روی پوست حس کنی،خیلی کشیده نبودن و با ظرافت بیش از حدشون این کوتاهی بیشتر به زیبایشون می افزود، ناخون های لاک نخورده ی تقریبا کوتاهش مثل جوانه های تازه سبز شده ای بود که تازه سر به آسمان می خوان بکشن، ظریف و شکننده ولی زیبا در این مورد هم کمال ظرافت را حفظ کرده بود جهش خون در سر انگشتانش رنگ صورتی رنگ پریده ای به ناخن ها داده بود در سر انگشتانش غرق بودم که گفت ....... فقط صدایی مبهم رو میون مضرابهای محکم شنیدم هدفون رو بر داشتم ، دوباره شنیدم که گفت:قشنگن،دست هات .... هدفون رو دوباره گذاشتم و از جام بلند شدم و از سالن زدم بیرون خیلی عصبی بودم هیچ دوست ندارم وقتی در تنهایی خودم به چیزی عشق می ورزم کسی مزاحمم بشه کاش هیچ وقت حرف نمی زد ...... سعی می کنم تو یه کادر مناسب همه ی موسیقی بدنش رو جا بدم ولی تمام قطعاتی که ضبط می کنم فقط لحظه ای از این اجراست ساکن و بی روح.دست از تلاش برای ضبط این اثر بر می دارم و سعی می کنم تا تمام حرکات و خطوط را به خاطر بسپارم. ........ با رسیدن لیوان قهوه به این جمع برای لحظه ای تمام نوازندگان بی حرکت در انتظار هستن تا عضو جدید گروه در جای خودش قرار بگیرد و با بقیه همراه شود این بار قطعه با چرخش لیوان شروع شد حلقه زیبایی از انگشتان و انقباضی نرم در ادامه ی خطوط سفید دست و بلند شدن لیوان که گروه نوازی سازهای آرشه ای را در پی داشت با نزدیک شدن لیوان به لب ها بر شکوه این گروه نوازی افزوده شد دقیقا در لحظه ی رسیدن به لب ها سکوت بر همه جا سایه انداخته و صدای سوپرانوی خواننده ای که تا این لحظه بر صحنه ی اجرا حضور نداشت تمام فضا را پر کرد . ........ برای لحظه ای سرش رو به پشت می چرخونه حس می کنم این نگاه بیش از حد طولانی شد.انگار از گوش دادن به موسیقی حرکاتش خبر داشت و می خواست این شنونده ی نا شناس رو پیدا کنه در چرخش سر و چشمها نوای گروه کر را می شنیدی که دنبال شنونده ای ناشناس بود تا غزلی را در گوشش نجوا کند. به طرف من برگشت و باز صدای خواننده در گوشم پیچید در نگاهش آرامشی وصف ناپذیر بود لبخندی زد و سکوتی مرگبار احاطه ام کرد تمام شد دیگر صدایی نبود ....... تاوان سنگینی برای گوش دادن به بدنش از من گرفت شنیدن را از من گرفت این آخرین موسیقی زندگی ام بود.... مولانا در جایی از دیوان شمس اشاره دارند به مفهوم حقیقت وآن را به مثابه آیینهای فرض کردهاند که ازآسمان به زمین افتاد و شکست و صدها تکه شد. هر تکه آن به دست شخصی افتاد و آن شخص بر این گمان شد که تمامی حقیقت را نزد خود دارد. خالق ارواح زآب و زگل آینهای کرد و برابر گرفت زآینه صد نقش شدو هر یکی آنچه مر او راست میّسر گرفت حال این حقیقت در نزد کیست؟بهتر بگویم آیا حقیقتی وجود دارد؟ بغض ها غده های فرو خورده ی زهرآگین لب ها خشک و سرد یاد آور شب های سرد بیابان های بی پایان غرق در سکوت و وهم ِاندوه بار این شب های سرد نا افق پیدا .......... دستانم به بند و اسیر روح زخمی و پامال شده پست خوانده شده ؛ شکسته ؛ ...... نه بندی به دست است و نه زنجیری به پا روح مرده و تن نیمه جان جدا از هم هر یک در بند خویش .... بوی نای روح ساکن ظاهر از شکل افتاده ی تن پوست در بند زندان استخوان نفس ها در گریز از تکرار چشم ها حفره هایی تاریک و بی روزن ... گردخاکستر آتش فروزانی تنها بر جای مانده که استواریش تنها در نبود نسیمی پا بر جاست هوای دیگری اندر سرم نیست به جان دلبرم کز هر دو عالم تمنای دگر جز دلبرم نیست خوب دوباره شروع کردم به نوشتن خیلی بی دلیل نبسته بودم که حالا دوباره بی دلیلم شروع کنم ولی هنوز نمی دونم که چه طور بنویسم مثل قبل یا به شکل متفاوت تری حالا هر چی که بشه از این به بعد هر هفته یک متن می نویسم(خیلی جدی نگفتم) می تونید منتظر باشید!! برای آدمی مثل من که دیوارای اتاقش دور ترین افق نگاهش بود و همیشه پشت کتاباش سنگر می گرفته و تنها دوستش فقط یه ساز بوده زیادی پر حادثه بود.برای همین خیلی وقت ها خراب کردم خیلی چیزها از دست دادم خیلی از فرصت ها رو به باد دادم.در کل از خودم راضی نیستم. چیزه زیادی بدست نیاوردم ولی همونا هم برام خیلی ارزش دارن خاطرات و تجربیات فراموش نشدنی و تکرار نشدنی ای نصیبم شده. به امید است که زنده ام... شیشه ها تاریک و پر رویا پرده می لرزد می گریزد قامتی زیر برش هایش شمع گردن می کشد در سایه ها مایوس - هیچ کس افسوس شیشه ها خاموش و بی رویا باد در غوغا در خانه شمعی و چراغی یا صدایی نیست اما در من،کسی می گرید اینجا ساعت به تابوت سیاهش خفته،گویی قلب زمان استاده از کار از قاب عکسی،چشم های آشنایی روی دیوار دارد به روی من نظر،اما چه بیمار در آسمان تیره یک چابکْ پرستو با پنجه های باد وحشی در ستیز است باران نمی بارد ولی ابری شناور با یادهای خوب من پا در گریز است دور است از من،دور دیر است زندگی بر من،دیر دلتنگ از این دوری و دیری و تماشا در من کسی خاموش می گرید در اینجا ای وای آه از این روزگار آه از این روزگار آه و ناله ای وای آه از این آه و ناله و شیون و آه از این آه و آهی بر دگر آههایمان که ندانم که به چه سان آهی دگر بر آن دگر آه نشست و من تنها آه بر لب و.... آه آه می کشم و نه آهی که می کشم و نه آهی که دفن می کنم هیچ به هیچ گوشی نیست و هیچ آهی پاسخی که نباشد جز آهی بر دگر آههایمان من به روی او.... آه.... می دهم درود که این همان آن است که آه می کشد و آهش بر من و آن و این سنگ بر دوش...... آه درد آور است درد دارد که نی ، ندارم و نتوانم که ببینم که آه می کشد آه می کشد آه.... از بهار پشت سر ، از خزان رو برو از ستاره های دور از سپیده های دیر از شبی که آمده است در کنار ما فرو من همیشه گریه ام من هماره ناله ام خنده ای به من ببخش، عشق ای گشاده رو ناز کن بکش مرا عشق را دو نیمه است از غریو های من از غرور های او خسته ام ازین قفس ای بهار هم نفس شاخه ای جوانه ای در کنار من برو قاصدان گریه اند در شبان بی کسی حرف رفته از دهان بغض مانده در گلو در میان اشک و آه شعر می رسد ز راه من دوای غصّه ام شاعرم مرا بگو می گوید: کار بازرسی اوراق شناسایی را به پلیس ها و بوروکرات ها واگذار کنید و بگذارید از هویتم بگریزم، گشایشی به من نشان دهید برای رهایشی از استبداد چهره ام. . . (( من )) نگفتن کمابیش سهل است،ولی معنیش این نیست که از سامان سوژه شدن رها شده ایم،از سوی دیگر می توان همینطور بیخودی گفت (( من )) و پیشاپیش در سامانی بسر برد که ضمیرهای شخصی در آن اوهامی بیش نیستند.معنا دادن و تاویل چنان پوست کلفتند که با سوژه شدن آمیزه ای چسبناک می سازند،چنان که می توان به سهولت باور داشت از حیطه شان خارجید،در حالی که همچنان تراوششان می کنید. . . گونه ی دیگری بی نظمی وجود دارد که از بی نظمی امر ناسازگار،یعنی از پیوند دادن چیزهای نا متناسب بدتر است. منظورم بی نظمی ای است که در آن شمار بسیار زیادی از نظم های ممکن،جدا از یکدیگر،در ساحت بی قانونی و مسّاحی نشده ی امر چند هنجاره،می درخشند،و واژه ی چند هنجاره را باید به لفظی ترین معنای ریشه ای اش گرفت. . . نام چیزها در آنچه آنها را بازنمایی می کردند نهفته بود،همانطور که قدرت بر پیکر شیر نگاشته شده و شکوه در چشم عقاب،همانطور که تاثیر سیارات بر سیمای انسانها رقم خورده است. . به ما انگشتی می دهد برای اشاره کردن،یا به عبارتی،برای گذری پنهانی از فضایی که در آن حرف می زنیم به فضایی که در آن نگاه می کنیم. به بیانی دیگر، برای تا زدن یکی بر سطح دیگری، انگار که هم ارز یکدیگر باشند. . چیزی را که نتیجه ی یک انتخاب نیست نمی توان شایستگی یا ناکامی تلقی کرد ... . بنابراین کدامیک را باید انتخاب کرد: سنگینی یا سبکی؟ پارمنید شش قرن قبل از مسیح این سوال را از خود کرد. به نظر او جهان به عوامل متضاد تقسیم شده است.او یک قطب تضاد را مثبت و دیگری را منفی می پنداشت. سبکی یا سنگینی کدام مثبت است؟ پارمنید پاسخ داد: سبک مثبت و سنگین منفی آیا او حق داشت؟ سوال همین است و تنها یک چیز مسلم است، تضاد سنگین و سبک،اسرار آمیزترین و مبهم ترین تضادهاست. ...... بیرون آمد و به طرف اسکله رفت.میل داشت به کناره ی رود ولتاوا برود. دلش می خواست کنار ساحل بایستد و آب را نظاره کند، زیرا دیدن آب روان، آرامش دهنده و شفابخش است. رودخانه قرن به قرن به جریان خود ادامه می دهد و سرنوشت انسان ها در کرانه اش رقم می خورد.هر چند سرنوشت انسان ها فردا به دست فراموشی سپرده می شود، اما رودخانه از حرکت باز نمی ایستد. در حالی که به نرده تکیه داشت،به پایین نگاه می کرد.حومه ی شهر دیده می شد، اکنون ولتاوا از شهر گذشته و شکوه کلیساها را پشت سر گذاشته بود و به هنرپیشه ای شباهت داشت که از پایان نمایش خسته و اندیشناک است. رودخانه از میان کرانه های آلوده که در پرچین ها و دیوارها محصور بود، می گذشت،کارخانه ها و زمین های خالی پشت آن قرار داشت. آب را که در اینجا حزن انگیزتر و تیره تر به نظر می رسید، نگاه کرد، سپس ناگهان در میان رودخانه چشمش به یک چیز عجیب افتاد،یک شئ سرخ رنگ، یک نیمکت بود.یک نیمکت چوبی با پایه های فلزی به آرامی وسط ولتاوا شناور بود. و پشت سر آن یک نیمکت دیگر می آمد.سپس یکی دیگر،پس از آن باز یکی دیگر، و او سرانجام فهمید که نیمکت های پارک های عمومی شهر را می بیند که همراه جریان آب از شهر بیرون می روند.نیمکت های زیادی به چشم می خورد ــ و تعدادشان بیش از پیش زیادتر می شد ــ درست مانند برگ های انبوه پاییزی که آب آنها را با خود می برد ــ روی آب شناور بودند. نیمکت ها سرخ و زرد و آبی رنگ بودند. سر را برگرداند تا معنای آنچه را می بیند، از مردم بپرسد. چرا نیمکت های پارک های عمومی شهر همراه جریان آب از شهر بیرون می رفت؟ اما مردم با قیافه ای بی اعتنا رد می شدند، اینکه یک رودخانه در میان شهر ناپایدار آنها قرن های متوالی به جریان خود ادامه دهد، برای آنها هیچ اهمیتی نداشت. باز آب را تماشاکرد. بی نهایت احساس غم و اندوه نمود. آنچه را که می دید یک خداحافظی می پنداشت. درود به زندگی که با همه ی رنگ هایش به پایان می رسید. نیمکت ها از چشم اندازش ناپدید شدند ولی باز چند تا از آنها را دید، فکر کرد آخرین نیمکت هاست،سپس باز یک نیمکت زرد به چشمش خورد، پس از آن باز هم یک نیمکت آبی که آخر از همه،روی آب می رفت. . . راه گم شده را در نا امیدی جستجو می کنم در کوچه های تنگ شهر ،در این کوچه ها رهگذری نیست،نوری نیست صدایی هم.دری به رویت باز نیست. تنها صدا تویی. این دیوارها در انتظار عابری بودند تا در میان خود بگیرند و با خود یکی کنند، در انتظار نشانه ای از حیات تا در میان بند بند آجرهای خویش به بندش کشند و آخرین ذرات نور و عشق را از لب هایش بمکند تا آجری باشد در آخر برای بلند تر شدن دیوارشان. بوسه های سردشان را بر سر انگشتان خود حس می کنم نفس های سردم در یک قدمی صورتم می ایستد.بار سنگین این دیوار را حس می کنم بال های تاریکی را در اطراف خود لمس می کنم که قصد به حبس این تن دارد. با آغوشی باز به سویش می روم با چشمانی بسته به امید پایان. برای لحظه ای سرما را از خود دور می بینم سر بر می گردانم آری حتی این دیوارها نیز در من رنگی از زندگی نمی بینند تا در پی اش باشند. . مدت هاست که اثری از حیات نمی بینم تنها سر به زیر گرفته و به پیش می روم، دیگر دیواری را در پیرامون خود نمی بینم دشتی ست تیره و تار، وسیع و گسترده در کوهپایه ی کوه در دور دست تنها سایه است و بوی مرگ، بر اندامم لرزشی می نشیند.چرا من در این دام مرگ جایی نداشتم مگر همچنان در سینه ی من قلبی نمی تپد؟ قلب!! آری قلب این چشمه ی حیات،تنها روزنه ی عشق و حیاتی که مدتها در من، فراموشی چون پرده ای آن را پوشانده همچنان می تپد،من خود آن را فراموش کرده... گرمایش را حس می کنم و نوری را بر قله ی کوه ---------- هوا تاریک تر از اونی که فکرش رو می کردم یادم نبود که از تاریکی می ترسی ولی این دفعه به خاطر من بیا بریم بالاتر مطمئنم که نظرت عوض می شه،بیا چیزی نمونده آره بیا جلو تر،نترس من کنارتم،ببین زیبا نیست در عمق این تاریکی نگاه کن سعی کن این سکوت رو لمس کنی،واقعا قشنگ ِ ، بهترین و قشنگ ترین لحظه ها رو می تونی تو سکوت شب نگاه کنی بدون اینکه کسی از نگاه تو برنجه تو این تاریکی شب لازم نیست نگاهت رو از کسی بدزدی. ---------- هوا تاریک تر از اونی که فکرش رو می کردم نمی دونم چند وقته اینجام واقعا زمان اینجا سریع می گذره اینم یکی از بدی های اینجاست هر چند فکر کنم تا صبح چیزی نمونده می تونم صبر کنم سرما خیلی آزار دهنده نیست می شه تحمل کرد.تا صبح صبر می کنم بعد می رم دنبالش ---------- هوا تاریک تر شده ولی نه اونقدر که انتظار داشتم خیلی کارم اینجا طول نکشید فکر کنم بهش برسم نباید خیلی دور شده باشه هوا که خیلی تغییر نکرده پس نباید خیلی زمان از دست داده باشم بهش می رسم --------- این موقع از روز رو خیلی دوست دارم با اینکه چشمام اذیت می شه ولی دوست دارم بالا اومدنش رو نگاه کنم هفته ای یه بار این فرصت رو بدست می آرم که بیام اینجا، سخت تو تاریکی شب به اینجا رسیدن ولی این چند دقیقه رو خیلی دوست دارم باعث می شه حتی برای چند دقیقه هم که شده همه چیز رو فراموش کنم، خیلی زیباست، با شکوه ترین لحظه ای که در تمام عمرم می تونم داشته باشم اینجاست.هیچ چیز رو با این چند دقیقه عوض نمی کنم ----------- یادته اون روزایی که باهم تنها بودیم ساعت ها به هم گوش می دادیم و از عبور زمان بی خبر بودیم و تنها به خودمون فکر می کردیم،همیشه تو بودی که به من آرامش می دادی تو بودی که تو تنهایی من جای همه چیز و همه کس رو پر می کردی و در مقابل از دست خالی من فقط انتظار یک نوازش داشتی و بس. حالا باید باور کنم که می خوای از من دور بشی . ----------- چرا انقدر سر کش شدی، یه کوک فا انقدر برات عجیب شده که حاضر نیستی باهاش کنار بیایی، نمی فهمم دو هفته ی تمامه که دارم سعی می کنم که یه صدای فا ازت در بیارم دائم خارج می زنی،می دونم ازم دل خوری قصد یاری با من نداری ،باشه صبر من کنم ----------- صبر می کنم،برایت دل تنگم از گرسنگان آفریقا تا مرفحان پاریس یک داستان جدید از زندگی نمی بینیم، همه تکرار یکدیگر شدیم از عشق هامون تا نفرت ها مون، همه الگویی خارج از خودمون دارن همه سعی می کنیم متفاوت باشیم ولی در این تفاوت ها بیشترین شباهت ها رو نسبت به هم داریم کتاب و موسیقی و نقاشی و هر هنری رو ابزاری می دونیم برای خلق تفاوت ها ولی در این ها خواسته یا نا خواسته باز در تکرار به سر می بریم،همواره در بازگشت هستیم یعنی در تاریخ بشریت ما سهمی جز تکرار نداریم؟ گذشتگان ما هیچ نقطه نا معلومی در زندگی برای ما باقی نگذاشتن که در پی آن باشیم؟ آیا تخیل بشر به نقطه ی آخر خود بر روی زمین رسیده و در آسمان باید به دنبال افق جدید بگردد؟ نه!!! به نظر من ما دچار تکرار شدیم چون خودمون رو در حد نویسنده ای جدید برای زمین نمی دونیم،حتی در ناب ترین خیالاتمون هم از ترس قدم گذاشتن در مسیری تاریک و جدید دست به دامان آموخته های خود از دیگران می شویم دیگرانی که یک بار قبل از ما این مسیر را طی کردند و راهنمای ما هستند ولی خودمون حاضر به ساختن راهی جدید نیستیم ما تنها آموختیم که به مدد واژه ها و رنگ ها و اصوات با قصه های قدیمی بازی کنیم و در تکرار آنها خوشنود باشیم امتحان کن،داستانی بنویس،بوم سفیدی را دست خوش تغییر کن،نغمه ای جدید را به ارتعاش در آور حال به نظرت این همان قصه ای جدید برای زمین ما بود؟؟ نمی دانم.... که اگر غیر از این بود خبرم کن که اولین گوش شنوای آن باشم انتقاد من از علم جدید این است که مانع از آزادی اندیشه شده است... در این شک نکن... ما انسان ها می آموزیم تا فراموش کنیم!!! بهش فکر کن.....
| Design By : Night Skin |


