تبليغاتX
ری را


ری را

تهران که از جنوب،کتاب فروشی های قدیمی جنوب دانشگاه اند و شمالش، آن کوهستان غمگین همه غروب، و موسیقی.تهران پارک ها،سایه ها،گربه ها.پارک قیطریه و آدم های غریبه.تهران فقدان کامل تخیل و هر تصور شاعرانه از اروتیسم.

شب های رویایی وسط شهر،خالی از دست فروش ها،مسافر کش ها.شبانه ی کتاب فروشی های بسته،تاریک،ساکت.جایی که رویاها و کابوس های مردمانش خود آن است..

تهران..

نوشته شده در چهارشنبه 1390/02/07ساعت 2:30 توسط پیروز| |

نه تنها اصرار داشتم که رنج ببرم، بلکه به اصالت و حرمت رنجم مصر هم بودم؛ زیرا این اصالت، انعکاس آن چیزی بود که مطلقاً در او تقلیل ناپذیر می نمود و در نتیجه برای همیشه از دست رفته؛ می گویند سوگواری، با تاثیر خستگی تدریجی اش به مرور درد و الم را از یاد می برد؛ من نتوانستم باور کنم و نمی توانم این را باور کنم؛ چون به نظر من زمان، احساس فقدان و خسران را از میان می برد ( دیگر گریه نمی کنم )، فقط همین؛ صرف نظر از آن همه چیز همان طور ثابت و ساکن به حال خود باقی است؛ آخر آنچه من از دست داده ام، یک پیکر و شخص نیست، یک هستی است؛ و نه یک هستی ، که یک کیفیت ( یک روح )، نه امری ضروری، که امری بدون جانشین؛ من توانسته ام بدون او زندگی کنم اما آنچه از زندگی ام باقی مانده مطلقاً و به کلی کیفیت ناپذیر ( بی بر و بار ) است؛

نوشته شده در جمعه 1389/08/28ساعت 12:49 توسط پیروز| |

امروز بعد از مدت ها به زور دوستام از خونه زدم بیرون برنامشون رفتن به سینما بود با اینکه اصلا حوصله ی فیلم نداشتم با هاشون رفتم. تو سالن، تاریکی تنها چیزی بود که برام دلنشین بود تعدادمون زیاد بود و تو یک ردیف بهمون جا نرسید من با خوشحالی تمام حاضر شدم دور از همه و تنها بشینم هدفونم رو از تو کیف در آوردم و آلبوم پرواز عشق رو گذاشتم ،سرم پایین بود و به تک تک مضراب های لطفی فکر می کردم که اومد کنار من نشست.

خیلی بی تفاوت و آزاد بودن انگار که به هیچ کس تعلق نداشتن؛ توی تاریکی سالن می شد فهمید که چقدر پوست سفید وظریفی روشون کشیدن به حدی ظریف که گرمای خون رو می تونستی از روی پوست حس کنی،خیلی کشیده نبودن و با ظرافت بیش از حدشون این کوتاهی بیشتر به زیبایشون می افزود، ناخون های لاک نخورده ی تقریبا کوتاهش مثل جوانه های تازه سبز شده ای بود که تازه سر به آسمان می خوان بکشن، ظریف و شکننده ولی زیبا در این مورد هم کمال ظرافت را حفظ کرده بود جهش خون در سر انگشتانش رنگ صورتی رنگ پریده ای به ناخن ها داده بود

در سر انگشتانش غرق بودم که گفت .......

 فقط صدایی مبهم رو میون مضرابهای محکم شنیدم هدفون رو بر داشتم ، دوباره شنیدم که گفت:قشنگن،دست هات ....

هدفون رو دوباره گذاشتم و از جام بلند شدم و از سالن زدم بیرون خیلی عصبی بودم هیچ دوست ندارم وقتی در تنهایی خودم به چیزی عشق می ورزم کسی مزاحمم بشه

کاش هیچ وقت حرف نمی زد

نوشته شده در دوشنبه 1389/06/01ساعت 2:20 توسط پیروز| |

روی میز کناری نشسته هنوز چیزی سفارش نداده چند دقیقه ای می شه که داره با انگشتاش و زیر سیگاری روی میز بازی می کنه در عین بی تفاوتی حرکت انگشتاش خیلی نرم و موزون به نظر می رسه اونقدر موزون که ملودی حرکاتش رو می شنوم یک ملودی تکراری با حرکت های متفاوت .توری نشسته که صورتش رو نمی تونم ببینم ولی لرزش بازوها و شانه هاش با حرکت انگشتای کشیدش  از آشفتگی این رهبر ارکستر در بین صفحات وخط ها خبر می ده.

......

سعی می کنم تو یه کادر مناسب همه ی موسیقی بدنش رو جا بدم ولی تمام قطعاتی که ضبط می کنم فقط لحظه ای از این اجراست ساکن و بی روح.دست از تلاش برای ضبط این اثر بر می دارم و سعی می کنم تا تمام حرکات و خطوط را به خاطر بسپارم.

........

با رسیدن لیوان قهوه به این جمع برای لحظه ای تمام نوازندگان بی حرکت در انتظار هستن تا عضو جدید گروه در جای خودش قرار بگیرد و با بقیه همراه شود این بار قطعه با چرخش لیوان شروع شد حلقه زیبایی از انگشتان و انقباضی نرم در ادامه ی خطوط سفید دست و بلند شدن لیوان که گروه نوازی سازهای آرشه ای را در پی داشت با نزدیک شدن لیوان به لب ها بر شکوه این گروه نوازی افزوده شد دقیقا در لحظه ی رسیدن به لب ها سکوت بر همه جا سایه انداخته و صدای سوپرانوی خواننده ای که تا این لحظه بر صحنه ی اجرا حضور نداشت تمام فضا را پر کرد .

........

برای لحظه ای سرش رو به پشت می چرخونه حس می کنم این نگاه بیش از حد طولانی شد.انگار از گوش دادن به موسیقی حرکاتش خبر داشت و می خواست این شنونده ی نا شناس رو پیدا کنه در چرخش سر و چشمها نوای گروه کر را می شنیدی که دنبال شنونده ای ناشناس بود تا غزلی را در گوشش نجوا کند.  به طرف من برگشت و باز صدای خواننده در گوشم پیچید در نگاهش آرامشی وصف ناپذیر بود لبخندی زد و سکوتی مرگبار احاطه ام کرد تمام شد دیگر صدایی نبود

.......

تاوان سنگینی برای گوش دادن به بدنش از من گرفت شنیدن را از من گرفت این آخرین موسیقی زندگی ام بود....          

 

نوشته شده در دوشنبه 1389/05/25ساعت 2:1 توسط پیروز| |

مولانا در جایی  از دیوان شمس اشاره دارند به مفهوم حقیقت و‌آن را به مثابه آیینه‌ای فرض کرده‌اند که از‌آسمان به زمین افتاد و شکست و صدها تکه شد. هر تکه آن به دست شخصی افتاد و آن شخص بر این گمان شد که تمامی حقیقت را نزد خود دارد.

خالق ارواح زآب و زگل

 آینه‌ای کرد و برابر گرفت

زآینه صد نقش شدو هر یکی

آنچه مر او راست میّسر گرفت

حال این حقیقت در نزد کیست؟بهتر بگویم آیا حقیقتی وجود دارد؟

نوشته شده در دوشنبه 1389/05/11ساعت 0:20 توسط پیروز| |

دهان بسته

بغض ها غده های فرو خورده ی زهرآگین

لب ها خشک و سرد

یاد آور شب های سرد بیابان های بی پایان

غرق در سکوت و وهم ِاندوه بار این شب های سرد نا افق پیدا

..........

دستانم به بند و اسیر روح زخمی و پامال شده

پست خوانده شده ؛ شکسته ؛

......

نه بندی به دست است و نه زنجیری به پا

روح مرده و تن نیمه جان

جدا از هم هر یک در بند خویش

....

بوی نای روح ساکن

ظاهر از شکل افتاده ی تن

پوست در بند زندان استخوان

نفس ها در گریز از تکرار

چشم ها حفره هایی تاریک و بی روزن

...

گردخاکستر آتش فروزانی تنها بر جای مانده

که استواریش تنها در نبود نسیمی پا بر جاست

نوشته شده در دوشنبه 1389/03/31ساعت 21:50 توسط پیروز| |

تو دوری از برم دل در برم نیست

هوای دیگری اندر سرم نیست

به جان دلبرم کز هر دو عالم

تمنای دگر جز دلبرم نیست

خوب دوباره شروع کردم به نوشتن خیلی بی دلیل نبسته بودم که حالا دوباره بی دلیلم شروع کنم ولی هنوز نمی دونم که چه طور بنویسم مثل قبل یا به شکل متفاوت تری

حالا هر چی که بشه از این به بعد هر هفته یک متن می نویسم(خیلی جدی نگفتم)

می تونید منتظر باشید!!

نوشته شده در چهارشنبه 1389/02/29ساعت 0:53 توسط پیروز| |

سال ۸۸ عجیب ترین و متفاوت ترین سال در زندگیم بود

برای آدمی مثل من که دیوارای اتاقش دور ترین افق نگاهش بود و همیشه پشت کتاباش سنگر می گرفته و تنها دوستش فقط یه ساز بوده زیادی پر حادثه بود.برای همین خیلی وقت ها خراب کردم خیلی چیزها از دست دادم خیلی از فرصت ها رو به باد دادم.در کل از خودم راضی نیستم.

چیزه زیادی بدست نیاوردم ولی همونا هم برام خیلی ارزش دارن خاطرات و تجربیات فراموش نشدنی و تکرار نشدنی ای نصیبم شده.

به امید است که زنده ام...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1389/01/15ساعت 2:53 توسط پیروز| |

باد در تشویش

شیشه ها تاریک و پر رویا


پرده می لرزد

می گریزد قامتی زیر برش هایش

شمع گردن می کشد در سایه ها مایوس

- هیچ کس افسوس


شیشه ها خاموش و بی رویا

باد در غوغا

نوشته شده در یکشنبه 1388/12/02ساعت 0:30 توسط پیروز| |

تنگ غروب است

در خانه شمعی و چراغی یا صدایی نیست اما

در من،کسی می گرید اینجا

 

ساعت به تابوت سیاهش خفته،گویی

قلب زمان استاده از کار

از قاب عکسی،چشم های آشنایی روی دیوار

دارد به روی من نظر،اما چه بیمار

 

در آسمان تیره یک چابکْ پرستو

با پنجه های باد وحشی در ستیز است

باران نمی بارد ولی ابری شناور

با یادهای خوب من پا در گریز است

 

دور است از من،دور

دیر است زندگی بر من،دیر

دلتنگ از این دوری و دیری و تماشا

در من کسی خاموش می گرید در اینجا

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/11/05ساعت 19:19 توسط پیروز| |

 

ای وای آه از این روزگار

آه از این روزگار آه و ناله

ای وای آه از این آه و ناله و شیون و آه از این آه و آهی بر دگر آههایمان

که ندانم که به چه سان آهی دگر بر آن دگر آه نشست و من تنها آه بر لب و....          آه

آه می کشم و نه آهی که می کشم و نه آهی که دفن می کنم

هیچ به هیچ گوشی نیست و هیچ آهی پاسخی که نباشد جز آهی بر دگر آههایمان

من به روی او....     آه....      می دهم درود که این همان آن است که آه می کشد و

آهش بر من و آن و این سنگ بر دوش......        آه درد آور است

درد دارد که نی ، ندارم و نتوانم که ببینم  که آه می کشد

آه می کشد

آه....

نوشته شده در جمعه 1388/09/20ساعت 1:13 توسط پیروز| |

حرف تازه ای بزن چیز تازه ای بگو

از بهار پشت سر ، از خزان رو برو

از ستاره های دور از سپیده های دیر

از شبی که آمده است در کنار ما فرو

من همیشه گریه ام من هماره ناله ام

خنده ای به من ببخش، عشق ای گشاده رو

ناز کن بکش مرا عشق را دو نیمه است

از غریو های من از غرور های او

خسته ام ازین قفس ای بهار هم نفس

شاخه ای جوانه ای در کنار من برو

قاصدان گریه اند در شبان بی کسی

حرف رفته از دهان بغض مانده در گلو

در میان اشک و آه شعر می رسد ز راه

من دوای غصّه ام شاعرم مرا بگو

 

نوشته شده در شنبه 1388/09/07ساعت 23:4 توسط پیروز| |

هویت،هویتی که بتوان در مسیر زمان بازش شناخت و دوباره به آن اشاره کرد،پیامد کارکرد مقیدکننده و سرکوب گر اقتدار است.

می گوید: کار بازرسی اوراق شناسایی را به پلیس ها و بوروکرات ها واگذار کنید و بگذارید از هویتم بگریزم، گشایشی به من نشان دهید برای رهایشی از استبداد چهره ام.

.

.

(( من )) نگفتن کمابیش سهل است،ولی معنیش این نیست که از سامان سوژه شدن رها شده ایم،از سوی دیگر می توان همینطور بیخودی گفت (( من )) و پیشاپیش در سامانی بسر برد که ضمیرهای شخصی در آن اوهامی بیش نیستند.معنا دادن و تاویل چنان پوست کلفتند که با سوژه شدن آمیزه ای چسبناک می سازند،چنان که می توان به سهولت باور داشت از حیطه شان خارجید،در حالی که همچنان تراوششان می کنید.

.

.

گونه ی دیگری بی نظمی وجود دارد که از بی نظمی امر ناسازگار،یعنی از پیوند دادن چیزهای نا متناسب بدتر است. منظورم بی نظمی ای است که در آن شمار بسیار زیادی از نظم های ممکن،جدا از یکدیگر،در ساحت بی قانونی و مسّاحی نشده ی امر چند هنجاره،می درخشند،و واژه ی چند هنجاره را باید به لفظی ترین معنای ریشه ای اش گرفت.

.

.

نام چیزها در آنچه آنها را بازنمایی می کردند نهفته بود،همانطور که قدرت بر پیکر شیر نگاشته شده و شکوه در چشم عقاب،همانطور که تاثیر سیارات بر سیمای انسانها رقم خورده است.

.

به ما انگشتی می دهد برای اشاره کردن،یا به عبارتی،برای گذری پنهانی از فضایی که در آن حرف می زنیم به فضایی که در آن نگاه می کنیم. به بیانی دیگر، برای تا زدن یکی بر سطح دیگری، انگار که هم ارز یکدیگر باشند.

.

چیزی را که نتیجه ی یک انتخاب نیست نمی توان شایستگی یا ناکامی تلقی کرد ...

.

بنابراین کدامیک را باید انتخاب کرد: سنگینی یا سبکی؟

پارمنید شش قرن قبل از مسیح این سوال را از خود کرد. به نظر او جهان به عوامل متضاد تقسیم شده است.او یک قطب تضاد را مثبت و دیگری را منفی می پنداشت.

سبکی یا سنگینی کدام مثبت است؟

پارمنید پاسخ داد: سبک مثبت و سنگین منفی

آیا او حق داشت؟ سوال همین است و تنها یک چیز  مسلم است، تضاد سنگین و سبک،اسرار آمیزترین و مبهم ترین تضادهاست.

......

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04ساعت 0:20 توسط پیروز| |

از خواب بیدار شد و خود را در خانه تنها یافت.

بیرون آمد و به طرف اسکله رفت.میل داشت به کناره ی رود ولتاوا برود. دلش می خواست کنار ساحل بایستد و آب را نظاره کند، زیرا دیدن آب روان، آرامش دهنده و شفابخش است. رودخانه قرن به قرن به جریان خود ادامه می دهد و سرنوشت انسان ها در کرانه اش رقم می خورد.هر چند سرنوشت انسان ها فردا به دست فراموشی سپرده می شود، اما رودخانه از حرکت باز نمی ایستد.

در حالی که به نرده تکیه داشت،به پایین نگاه می کرد.حومه ی شهر دیده می شد، اکنون ولتاوا از شهر گذشته و شکوه کلیساها را پشت سر گذاشته بود و به هنرپیشه ای شباهت داشت که از پایان نمایش خسته و اندیشناک است. رودخانه از میان کرانه های آلوده که در پرچین ها و دیوارها محصور بود، می گذشت،کارخانه ها و زمین های خالی پشت آن قرار داشت.

آب را که در اینجا حزن انگیزتر و تیره تر به نظر می رسید، نگاه کرد، سپس ناگهان در میان رودخانه چشمش به یک چیز عجیب افتاد،یک شئ سرخ رنگ، یک نیمکت بود.یک نیمکت چوبی با پایه های فلزی به آرامی وسط ولتاوا شناور بود. و پشت سر آن یک نیمکت دیگر می آمد.سپس یکی دیگر،پس از آن باز یکی دیگر، و او سرانجام فهمید که نیمکت های پارک های عمومی شهر را می بیند که همراه جریان آب  از شهر بیرون می روند.نیمکت های زیادی به چشم می خورد ــ و تعدادشان بیش از پیش زیادتر می شد ــ درست مانند برگ های انبوه پاییزی که آب آنها را با خود می برد ــ روی آب شناور بودند. نیمکت ها سرخ و زرد و آبی رنگ بودند.

سر را برگرداند تا معنای آنچه را می بیند، از مردم بپرسد. چرا نیمکت های پارک های عمومی شهر همراه جریان آب از شهر بیرون می رفت؟ اما مردم با قیافه ای بی اعتنا رد می شدند، اینکه یک رودخانه در میان  شهر ناپایدار آنها قرن های متوالی به جریان خود ادامه دهد، برای آنها هیچ اهمیتی نداشت.

باز آب را تماشاکرد. بی نهایت احساس غم و اندوه نمود. آنچه را که می دید یک خداحافظی می پنداشت. درود به زندگی که با همه ی رنگ هایش به پایان می رسید.

نیمکت ها از چشم اندازش ناپدید شدند ولی باز چند تا از آنها را دید، فکر کرد آخرین نیمکت هاست،سپس باز یک نیمکت زرد به چشمش خورد، پس از آن باز هم یک نیمکت آبی که آخر از همه،روی آب می رفت.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت 0:58 توسط پیروز| |

امروز بوی باران زودتر از من در کوچه پس کوچه های شهر قدم گذاشت،سایه ی ابری تیره زشتی های شهر را پوشانده، سیل قطرات هر گناهی رو با خود شست ولی باران قبل از من پا به شهر گذاشت. دیدگانم همچنان تیره و تار به اطراف می گردد.مدت هاست که صورتم هر نوری را در خود می بلعد و بازتابی ندارد،تاریک و سرد. و چشمانی که در حفره های خود به سیاهی هر چه تمام تر به نیستی فرو می روند.بر سنگ فرش خیابان لغزش پاهایم ندایی جز فراموشی را با خود تکرار نمی کرد،شانه هایم استوار بر جا بود ولی تکیده و ناتوان.

.

.

راه گم شده را در نا امیدی جستجو می کنم در کوچه های تنگ شهر ،در این کوچه ها رهگذری نیست،نوری نیست صدایی هم.دری به رویت باز نیست. تنها صدا تویی.

این دیوارها در انتظار عابری بودند تا در میان خود بگیرند و با خود یکی کنند، در انتظار نشانه ای از حیات تا در میان بند بند آجرهای خویش به بندش کشند و آخرین ذرات نور و عشق را از لب هایش بمکند تا آجری باشد در آخر برای بلند تر شدن دیوارشان. بوسه های سردشان را بر سر انگشتان خود حس می کنم نفس های سردم در یک قدمی صورتم می ایستد.بار سنگین این دیوار را حس می کنم بال های تاریکی را در اطراف خود لمس می کنم که قصد به حبس این تن دارد. با آغوشی باز به سویش می روم با چشمانی بسته به امید پایان.

برای لحظه ای سرما را از خود دور می بینم سر بر می گردانم آری حتی این دیوارها نیز در من رنگی از زندگی نمی بینند تا در پی اش باشند.

.

مدت هاست که اثری از حیات نمی بینم تنها سر به زیر گرفته و به پیش می روم، دیگر دیواری را در پیرامون خود نمی بینم دشتی ست تیره و تار، وسیع و گسترده در کوهپایه ی کوه

در دور دست تنها سایه است و بوی مرگ، بر اندامم لرزشی می نشیند.چرا من در این دام مرگ جایی نداشتم مگر همچنان در سینه ی من قلبی نمی تپد؟

قلب!! آری قلب این چشمه ی حیات،تنها روزنه ی عشق و حیاتی که مدتها در من، فراموشی چون پرده ای آن را پوشانده همچنان می تپد،من خود آن را فراموش کرده...

گرمایش را حس می کنم

و نوری را بر قله ی کوه

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/16ساعت 3:5 توسط پیروز| |

هوا تاریک تر از اونی که فکرش رو می کردم البته خیلی ام عجیب نیست اینجا تنها جایی که وقتی میام زمان از دستم در می ره اینم از حسن های این جاس ولی چه فایده که فقط هفته ای دو سه ساعت اینجام و فراموش کردن دو سه ساعت از زندگی خیلی بهم کمک نمی کنه بعدش همه چی میشه مثل قبل،مثل امشب تاریک.

----------

هوا تاریک تر از اونی که فکرش رو می کردم یادم نبود که از تاریکی می ترسی ولی این دفعه به خاطر من بیا بریم بالاتر مطمئنم که نظرت عوض می شه،بیا چیزی نمونده آره بیا جلو تر،نترس من کنارتم،ببین زیبا نیست در عمق این تاریکی نگاه کن سعی کن این سکوت رو لمس کنی،واقعا قشنگ ِ ، بهترین و قشنگ ترین لحظه ها رو می تونی تو سکوت شب نگاه کنی بدون اینکه کسی از نگاه تو برنجه تو این تاریکی شب لازم نیست نگاهت رو از کسی بدزدی.

----------

هوا تاریک تر از اونی که فکرش رو می کردم نمی دونم چند وقته اینجام واقعا زمان اینجا سریع می گذره اینم یکی از بدی های اینجاست هر چند فکر کنم تا صبح چیزی نمونده می تونم صبر کنم سرما خیلی آزار دهنده نیست می شه تحمل کرد.تا صبح صبر می کنم بعد می رم دنبالش

----------

هوا تاریک تر شده ولی نه اونقدر که انتظار داشتم خیلی کارم اینجا طول نکشید فکر کنم بهش برسم نباید خیلی دور شده باشه هوا که خیلی تغییر نکرده پس نباید خیلی زمان از دست داده باشم بهش می رسم

---------

این موقع از روز رو خیلی دوست دارم با اینکه چشمام اذیت می شه ولی دوست دارم بالا اومدنش رو نگاه کنم هفته ای یه بار این فرصت رو بدست می آرم که بیام اینجا، سخت تو تاریکی شب به اینجا رسیدن ولی این چند دقیقه رو خیلی دوست دارم باعث می شه حتی برای چند دقیقه هم که شده همه چیز رو فراموش کنم، خیلی زیباست، با شکوه ترین لحظه ای که در تمام عمرم می تونم داشته باشم اینجاست.هیچ چیز رو با این چند دقیقه عوض نمی کنم

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 2:52 توسط پیروز| |

آخه چه مرگت شده یا گوش من ایراد داره و درست نمی شنوه یا تو سر سازگاری نداری، الان چند روزه که داریم با هم سروکله می زنیم و به هیچ نتیجه ای نمی رسیم یعنی انقدر از هم دور شدیم که صدایی مشترک برای ما وجود نداره! اوایل با خودم گفتم همش به خاطر خستگی من ِ،تو که تغییر نکردی،تو همون طور مهربون و همدل موندی مثل قدیما این منم که کوتاهی کردم ولی الان بعد از یک هفته هنوز نتونستیم با هم کنار بیایم. آره قبول دارم مدتی بهت بی محلی کردم به حرکاتت بی توجه بودم بهت گوش نکردم ولی الان برگشتم با تمام وجود برگشتم و می خوام با تو باشم، با تو هستم ولی تو ...

-----------

یادته اون روزایی که باهم تنها بودیم ساعت ها به هم گوش می دادیم و از عبور زمان بی خبر بودیم و تنها به خودمون فکر می کردیم،همیشه تو بودی که به من آرامش می دادی تو بودی که تو تنهایی من جای همه چیز و همه کس رو پر می کردی و در مقابل از دست خالی من فقط انتظار یک نوازش داشتی و بس. حالا باید باور کنم که می خوای از من دور بشی .

-----------

چرا انقدر سر کش شدی، یه کوک فا انقدر برات عجیب شده که حاضر نیستی باهاش کنار بیایی، نمی فهمم دو هفته ی تمامه که دارم سعی می کنم که یه صدای فا ازت در بیارم دائم خارج می زنی،می دونم ازم دل خوری قصد یاری با من نداری ،باشه صبر من کنم

-----------

صبر می کنم،برایت دل تنگم

 

نوشته شده در شنبه 1388/07/11ساعت 1:28 توسط پیروز| |

چرا بین این ۶ میلیارد انسان که رو این کره ی خاکی زندگی می کنند دیگه یه داستان جدید وجود نداره

از گرسنگان آفریقا تا مرفحان پاریس یک داستان جدید از زندگی نمی بینیم، همه تکرار یکدیگر شدیم

از عشق هامون تا نفرت ها مون، همه الگویی خارج از خودمون دارن

همه سعی می کنیم متفاوت باشیم ولی در این تفاوت ها بیشترین شباهت ها رو نسبت به هم داریم

کتاب و موسیقی و نقاشی و هر هنری رو ابزاری می دونیم برای خلق تفاوت ها ولی در این ها خواسته یا نا خواسته باز در تکرار به سر می بریم،همواره در بازگشت هستیم

یعنی در تاریخ بشریت ما سهمی جز تکرار نداریم؟ گذشتگان ما هیچ نقطه نا معلومی در زندگی برای ما باقی نگذاشتن که در پی آن باشیم؟ آیا تخیل بشر به نقطه ی آخر خود بر روی زمین رسیده و در آسمان باید به دنبال افق جدید بگردد؟

نه!!!

به نظر من ما دچار تکرار شدیم چون خودمون رو در حد نویسنده ای جدید برای زمین نمی دونیم،حتی در ناب ترین خیالاتمون هم از ترس قدم گذاشتن در مسیری تاریک و جدید دست به دامان آموخته های خود از دیگران می شویم دیگرانی که یک بار قبل از ما این مسیر را طی کردند و راهنمای ما هستند ولی خودمون حاضر به ساختن راهی جدید نیستیم

ما تنها آموختیم که به مدد واژه ها و رنگ ها و اصوات با قصه های قدیمی بازی کنیم و در تکرار آنها خوشنود باشیم

امتحان کن،داستانی بنویس،بوم سفیدی را دست خوش تغییر کن،نغمه ای جدید را به ارتعاش در آور

حال به نظرت این همان قصه ای جدید برای زمین ما بود؟؟

نمی دانم.... 

که اگر غیر از این بود خبرم کن که اولین گوش شنوای آن باشم

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعت 2:6 توسط پیروز| |

انتقاد من از علم جدید این است که مانع از آزادی اندیشه شده است...

در این شک نکن...

نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 0:41 توسط پیروز| |

ما انسان  ها می آموزیم تا فراموش کنیم!!!

بهش فکر کن.....

نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت 1:25 توسط پیروز| |


Design By : Night Skin